تبليغاتX
عطر سیب - در انتظار يك صدا ...!
جمعه نوزدهم تیر 1388
در انتظار يك صدا ...!

نمي دانم بار امانت افكارم را در سينه ي كدام واژه ها پنهان كنم تا آن ها را بر تمام عبارات دنيا مشرف سازم و مخلوقات را وادار به سجودشان نمايم ! تا وحدت واژه هاي بي جان به واسطه ي وجود تو ، اشرف آفرينش شود و از مشتي خاك  پيشي بگيرد !

تا ندامت آسمان فرياد او را برآورد و خود را بداقبال ترين كائنات خلقت به حساب آورد از اين كه باز هم نتوانست در قرعه روزگار زيباترين دست نيافتني را در آغوش خود بگيرد و  مجبور شود ستاره هاي دفترم را ديد بزند !

آخر هر وقت تصويرت را بر سينه ابرهايش نگاشتم ناقلا با دست  باد در آلبومش مخفي كرد و ماه را برايم مصور نمود ، غافل از اين كه من در طلوع تاريكي ديدگان تو چشم بر هرچه روشنايي بود بستم و مبهوت صورت گري خالق خويشتن شدم ؛

تو هيچ جا نيستي و همه جا هستي !

نمي دانم اين غيبت سرشار از حضورت را با كدام منطق تفسير نمايم ! آخر اين زميني ها همه چيز را از صافي عقل شان مي گذرانند ؛ اين جا اعداد يا زوج مي شوند يا فرد ، اجسام  در آن واحد فقط دريك جا ظاهر مي شوند و آدم هايش هم از روي منطق عاشق مي شوند !

اين جا همه با پاهاي چوبين شان قدم بر مي دارند از فقدان تمكين آن ها غافل اند ....!

 تو هيچ جا نیستی و همه جا هستي !

روي نيمكت حياط خانه ما ... در آغوش نيلوفرهاي باغچه مان ...ايستگاه اتوبوس ....مان ...و لوسيون رزماري هم !

" فقط براي لبخند تو ... يادت كه هست ؟ وقتي مي خندي ديوانه بودنم ستودني تر مي شود !"

 تو نيستي و من به گمان نوازش اصوات تو ،‌ رخسار استماع خويشتن را گلگونه مي زنم تا نداي دلتنگي ات شيفته ي او گردد و او را منجي آرزوهاي خود نمايم ؛

تو نيستي و اشك هاي من خود را به زميني شدن مبتلا مي نمايند تا مسافرشان را به سلامت باز يابند و ديدگانم بتوانند با منزلگاهي آراسته او را نظاره كنند .

بي تو باران رايحه اش را فراموش مي كند و چترها فداكاري شان را حماقت مي شمارند !

اصلا ، وقتي نيستي رقص قلم دست واژه ها را به دست هم نمي دهد و مستي هيچ كس را به كمال نمي رساند ،

خيال من روزه ي سكوت مي گيرد ، داستانم ناتمام مي ماند ، نه زيبا مي نويسم ، نه حتي وب لاگ نويس مي شوم !

 تو هيچ جا نيستي و همه جا هستي !

روي نيمكت حياط خانه ما ...در آغوش نيلوفر هاي باغچه مان ....ايستگاه اتوبوس ....مان ...و حتي در پس تعقيب هر سايه اي !

تا بداني اين چه عشقي است كه من اينقدر دارمش !!

منتظر موسیقی اصوات تو می مانم و دیگر رقص را بر واژگانم حرام می دارم ! ‌شک نکن ، تا آن زمان هيچ نمي نويسم !

نوشته شده توسط حورا درساعت 16:23| | لينك ثابت