تبليغاتX
عطر سیب
یکشنبه بیست و دوم دی 1387
ساز مخالف

 

اين بار تحميد مخلوقات افكارم _اين واژه هاي دوست داشتني _ افسار آن ها را بر دست نمي گيرد و جلودار تراوش حقيقت هاي تلخ نهفته در وجود آنها نميگردد ؛ آخر رشوه هاي زبان آدم ها _اين آفرين گفتن هاشان _تمام وجودش را اشباع كرده است و هيچ مرهمي براي زخم هاي عميقش نميشود ؛ ‌شايد اين همان تاثير نفخه ي الهي در روان اوست كه رنگ آبي و سبز اسكناس اين زميني ها را مذموم مي انگارد و "حورا " سازي مخالف مينوازد .

در اين تاريكي عذاب آور و ضلالت بخش ، " دغدغه ي اين زميني ها ، آدم را ياد ابتداي خلقت مي اندازد " ! همان زماني كه آدم يادش رفت آدم است و من و تو را ناخواسته و او خواسته ،"فقط" ، به  زميني شدن مبتلا نمود و حوا ، در هواي بي گرد و غبار حيات خويش غوطه مي خورد و دلش را به آدم بودن همسر خويش خوش كرده بود ! شايد فقط عشق ميتوانست روح نهرهاي جاويدان را به جوي روبروي خانه شان بدمد و بهشت را در يك مزرعه ي متناهي خلاصه كند .

 آري، " دغدغه ي اين زميني ها آدم را ياد ابتداي خلقت مي اندازد. " ؛ همان زماني كه بشر در پي ارضاي ساده ترين نياز هاي خويشتن بود و از اتحاد و هم دلي ، آوايي سر نمي زد ، تا  نكند منفور صنم ها ي چوبينش گردد و چيزي براي خوردن نيابد !  پيشرفت كرديم و گفتيم : نكند لباس كهنه مان سارق اشتغالمان گردد و همسرمان بي سرمان سازد ! به روز گشتيم و فرياد زديم  :  نكند ناخن مان برق نزند !! نكند رنگ رژ لب مان با روسري 30 سانتي مان ست نشود !! نكند دختر همسايه نگاه چپ بكند ! نكند فلاني آن كند كه نبايد با ما بكند !!    

وقتي هيچ راهي براي فرار از جهان سومي شدن نيافتيم رفتيم سراغ زرق و برق توسعه يافته هاي مو طلايي ... اسم اتوبوس هامان شد BRT و قطار را مترو خطاب كرديم  و ساعت هاي عمرمان را به پايش ريختيم و  خيال كرديم كه پيش افتاديم و از پس در گذشتيم ، غافل از اين كه كاشانه ي 2500 ساله مان را ويران كرديم و پارسي را فقط پاس كرديم !!

تمام فريادها مان را در زندان سكوت محبوس كرديم  و پشت پا به بغض خالي از گريستن نموديم و آن را در بايگاني كينه ثبت نموديم تا نكند صداي فريادمان ، ملودي دوست داشتني فلاني را ننوازد و خدايي ناكرده مغضوب درگاهش شويم ! آخر آن وقت راشدان مرشد نديده با گشت ويژه شان پاپي مي شدند كه اين ساز مخالف از آن كيست تا به سياهي ميزبانش شويم !!

قرآن بر سر گذاشتيم و دل ها را زير پا ، اختيارمان را ستوديم و از بازيچه بودن گلايه كرديم ! در گوش همسايه لالايي خوانديم و شب ها با ديازپام 10 به استقبال روياهاي صادقه مان رفتيم ! به خدا عشق ورزيديم و بنده اش را معبودمان ساختيم و دل مان رفت براي دستاني كشيده و چشماني سياه و يك كمي هم سرمست "فقط"!

وقتي تعقيب سايه مان را نظاره گر شديم از ته دل خنديديم و معبودمان را گفتيم "خدا خيرت دهد" كه ما را اشرف مخلوقاتت نمودي و فرشتگان را وادار به سجودمان ! " بي خبر از عمر سايه ها  و گنج نايافته مان" !

  من و تو چه بر سر خداي مان آورديم ؟

 

نوشته شده توسط حورا درساعت 23:3| | لينك ثابت