خدای خوب و مهربانم ...
در نا همواری های مسیر زیستن
همان جاهایی که مسافر داستان رمقی برای حرکت نداشت
تنها تو بودی که امید رفتن را در دلش الهام کردی
و حدیث جاری شدن را در دلش افکندی
آری ... تو به او آموختی که در اوج عطش
دلش خوش نشود به رخسار سراب !
خدای زیبا و دوست داشتنی من ...
من نمی ترسم از آتشی که وجودم را تجزیه می کند و خاکستر آن را باقی می گذارد
از در آمیختن با بیم دهنده هایی که چهره شان شبیه آدم بد های داستان های مادر بزرگ است خیالی ندارم !
من حتی از عدم جاودانگی روحانی خویشتن هم هراسی ندارم
فقط !
فقط می ترسم از شرمندگی در پیشگاه دیدگان تو !
دیدگانی که از تجسم آن ما را منع کرده ای !
همان هایی که ظلمت کفر را " گاه " به دلم می افکند
آری ! من می ترسم مثل دختر بچه هایی که حرف پدرشان را آویزه ی گوش خود نکرده اند
سرم را در مقابلت پایین بیاورم و تنها شکایتم سکوتی باشد از سر فریاد !
خدای خوبم !
دوست دارم آنقدر برایت بگویم که ...
ـ نه خسته نمی شوم ـ
بگویم از آدم هایی که قدرتشان را بر چهره ی رنجور جامعه می نمایاندند
و مغرور می شوند به این که چه راحت می توانند روزی خود را بر مردم ببندند
و زیر پرده ی معنویت خون به شیشه کنند
آنها نمی دانند نظاره گرشان در عرش گیتی ،رزاقی یکتاست و نوازنده ی موسیقی حیات ،کس دیگریست !
خدای نیمه شب های بی صدای من !
تو همان پدری هستی که مسیر هدایت فرزندان را در وصیت نامه ی خود بازگو نمودی
و آن را به دل آخرین فرزند سر به راه القا نمودی
تا قاصدی باشد برای تکامل یافتن دیگر بچه ها
اما !
من می ترسم همان اولاد نا اهلی باشم که منکر هدایت پدر می شود
فرزندی که آیین کنعان شدن را آموخت " فقط "
همانی که تنها امیدش به کرامت پدر خویش است !
یا علی کل شی قدیر !
تو می دانی هر آنچه که در چشمه سار وجودم جاری می شود
و از شخصیتی که گاه در وجود من متولد می شود آگاهی
نوزادی که همیشه شیطان می خوانمش !
همان رفیق روزهای سیاه و گاه سفید من که اندام خود را بر بوم نوشته های من طراحی می کند
و سارق آرامش افکار واژه ها می شود !
خدای من سایه اش را از سرم کوتاه کن
تا پرتو خورشید تو نوازشگر دست نوشته هایم شود
نه آتش شومینه ی خانه مان !
و تو می شناسی
مردی را که حرارت نفس هایش گرما بخش سردی خیال من است
همان که طرح اندامش تحرک و جنب و جوش را به خیال خسته ام عرضه میکند
و عطر سیب را با تارهای صدایش می پراکند !
خدایا !
چنان طراوتی به آن ببخش
که آسمان با دیدنش هوس نکند که ابری شود "دیگر"
خدای نعره های زیر خاک !
می دانم که ذره ذره های خاک رویای عشقبازی با سلول های پیکرم را در سرشان گنجانده اند
و هر آنچه که به آن می نازم خوراک خوش طعمی می شود برای سوسک ها و کرم ها و ...
و این غرور سرکش به خضوعی سر به زیر مبدل می شود
آن گاه ، روحم با آن رخسار مه آلود و نه چندان اثیر و دلبرش می نشیند بالای سرم
و اشک می ریزد به حال صاحب خانه اش !
اما من همه ی آن ها را از یاد می برم " گاهی "
و آدمیت را می فروشم به قیمتِ بی بهایی
و خانه ی دل را با متاع غفلت آراسته می کنم !
من بارها خوانده ام
که : وَ اٍنّه هو اَضحک و اَبکی
اما فقط آراستگی را می بینم
نه آراسته گر را
و دلم را خوش می کنم
به ابروهای کمانی
لب هایی قلوه ای
و هم دستانی کشیده و ظریف !
بارخدایا !
مرا آن گونه ساز که لایق پرستش تو شوم
و تکمیلمان کن !
تا این گونه تتمه ی افکارمان خالی شود !

