یا مقلب القلوب والابصار

گاهی آنقدر احساسات مان عمیق می شوند
که واژه یارای حمل آنها نیست
و همان زمان است که انسان خود را گرفتار در بندی از ناتوانی ها می بیند
و با تفکری چروکیده نا امیدی خویشتن را منادی می شود
دیشب سرم را بر زمین گذاشته بودم
اما نمی دانم چرا ذهنم پرواز می کرد !
همیشه همین گونه است
من اینجا هستم و او ... خدا می داند کجا !؟
اما دیشب آن را از بام وجودم رهانیدم
و او را تحفه ای کردم برای آسمان اینجا
آسمان شهر من ؛
که این روزها غباری از نفرت بر همه ی زیبایی هایش چیره گشته است
آسمانی که مادربزرگ همیشه او را رستم داستان های خویش می پنداشت
و از فداکاری هایش چه قصه ها که نمی گفت !
اما این آسمان همان نیست
درست مثل ما که همان ها نیستیم
آسمان شهر من گذشت و فداکاری را به خاطر نمی آورد
آسمان من صورت خندان مادربزرگ را از یاد برده است
اینجا پدر ها همیشه خسته اند
اینجا دستان مادرها نوازش گر چهره ی خندان نوزادشان نیست
اینجا همه کار می کنند
اینجا خیابان ها متهم به حمل ترافیک هایی ثقیل می شوند
سر دردهایی کشنده
اعصاب هایی گل آویز
نفس هایی کم عمق
آسمان گذشته خویش را می خواهد
همیشه چیزهای کوچک آرزومند چیزهای بزرگ می شوند
درست مثل من که " تو" را می خواهم
خیلی سخت است
اما غیر ممکن نیست !
دیشب نیمه هایش بود که ذهنم به کالبد خویش رجعت کرد
اما همچون کلافی به هم پیچ خورده
شاید مجبور شوم خیال پرواز را از سرش برانم .
پ ن 1 : چندی پیش از ماه شنیدم که عاشق شده است
بیچاره عاشق یکی از ستاره ها شده بود
حس می کنم دلش خیلی داغ بود
می گفت بد جور به ستاره عادت کرده است
آنقدر که مجبور است روزی یک بار به دور زمین بچرخد
بلکه در هر دورانی به محور معشوقش نزدیک تر شود
ماه می دانست که ستاره مردنیست
اما او عشق را به خاطر سپرد
عجب دلی داده بود ماه !
مثل من که دلم را نثارت کردم
شاید کمی زشت باشد و شاید هم سیاه ...

