تبليغاتX
عطر سیب
یکشنبه سی ام دی 1386
میم مثل .... میلاد

چند سال پیش همین موقع ها

کالبد من متهم به حمل سنگینی روح خویشتن شد

و شانه های نحیفش را نثار فرشته های خیر و شر نمود

تا این گونه باطنم را نظار ه گری سازد برای نبرد آن دو

 

چند سال پیش همین موقع ها

من از آغوش تاریکی که حامل رایحه ی مادرم بود جدا شدم

و همگان را وادار به تماشای بهار خویشتن کردم

بهاری که هم صدای او نوای حنجره ی زمستان بود

 

چند سال پیش همین موقع ها

مادر بزرگ ، نجوا گر حدیث طلوعی دیگر شد

تا این گونه مرا محکوم به زیستن کند

زندگی در دنیایی که آدم هایش زود عاشق می شوند " یک کمی "

و دل می بندند به ابروهایی کمانی

لب هایی قلوه ای 

و شاید هم دستانی کشیده و هم ظریف ! 

آری من آغاز شدم

از دنیا رفتم 

و به دنیا آمدم !

 

چند سال پیش همین موقع ها

من تماشاچی نور خدای خویشتن شدم

نوری که در خفای آن قلبی می تپید " مهربان "

و شاید همان بود ناجی من از ظلمات درون من

آری ... دستان بی گناهم نوازش گر رخسار مهربان ترین موجود عالم شد

" مادر بود نامش "

 

چند سال پیش همین موقع ها

تنها مشغله ی زاییده ی افکار انسان های پیرامون من

نامیدن من ، سیر بودن من ، خندیدن من بود

نه تصویری که خیال آنها از باطن من نگارگر می شد 

نه در هم رفتن اخم های من به یک بهانه " شاید ساده "

نه آنچه افکار من طرح کتابت به آن می زند

نه غرور من 

که گاه همچون شیطانی در درون سیاه و سفید من رخنه می کند

و روح کور سو ها را می بلعد 

 

حالا چند سالی است که دنیا نشین شده ام 

و دریافته ام که زندگی تصویری است آمیخته با روشنی ها و تیرگی ها 

روشنی هایی که در شریان های حیاتشان احساسات انسان هایی جاری است که آدمیت خود را دریافته اند 

و در قاموس افکارشان واژه ی عشق را تفسیر کرده اند

اما گاه آدم ها همان نمی شوند که باید بشوند !

و این چنین میلاد تیرگی ها را جشن می گیرند !

 

چند سال پیش همین موقع ها

یک قدم که نه ... یک دنیا به گل یاسم _ این موجود بافته از ریسمان خیال _ نزدیک تر شدم

گلی که با رایحه ی دلنشینش ، نسیم طراوت را به روح من هدیه می دهد 

و انعکاس اصواتش در راهروی پیچ در پیچ افکار من زمزمه سرایی می کند

 

چند سال پیش همین موقع ها

چشمانم _ مستند ترین عضو درک حقایق _ تنها سنگینی بار عصمت را به دوش می کشیدند

آنها نمی دانستند که باید محکوم به تماشای عشق بازی آدم ها با دنیایشان شوند

و از نظاره ی بشریت با کوله باری  که تنها سنگینی اش ، فقدان عشق است ، چیزی حالیشان  نمی شد

من جدایی را در لمس نکردن زبری ریش پدر خلاصه کرده بودم 

و تپش قلب را موسیقی حیات آدمیت میدانستم 

نمی دانستم که جایگاهی است برای آن ، یا هیچ کس ، که دوستش دارم

 

آری

چند سال پیش همین موقع ها

روز میلاد من

روز باز شدن دیدگان من به حقایقی بود که چشیدن  تلخی آن دردناک ترین رخداد روان من است ...... و اما تنها ترین هدیه تو

تو ای مخاطب نا آشنای دوست داشتنی

آن است که از من می دانی !!!!!

پس زبان قلم را بگشا !

 

 

پ ن 1 : دلم که می گیرد ... عیادت کسی می روم که چشمانم سال هاست از دیدنش محروم است ... کسی که فقط از او سنگ مزاری باقی مانده است و آن همه شور شوق را به خروار ها خاک هدیه داده است ... نجوایی می کنم با او ... اما من هیچ وقت از او صدایی نمی شنوم و این تکلم وحده است که آزارم می دهد و گاه هم آرزو می کنم در دنیایی دیگر دستان ظریفش را لمس کنم .

 

پ ن 2 : افسانه ی بیابان  لباس حقیقت به تن کرده است ... آری ، حقیقت ؛ همانی که حضورش من و تو را آزار می دهد و ما را وادار به فرار می کند ... می دانم ... آخر یکی مان را در چنگ خود می گیرد و از آن یکی جدا می کند و آن موقع دیگر توانی نیست برای فرار ... دست های ما هم از هم دور می شوند ... و دیگر هیچ کدامشان گرمای دیگری را حس نمی کند ! شاید جدایی باشد پایان مان !  

 

نوشته شده توسط حورا درساعت 15:23| | لينك ثابت