تبليغاتX
عطر سیب
چهارشنبه یازدهم مهر 1386
یک نفس عمیق

یک شب قبل از شب قدر ( 19 ماه رمضان ) مکه بودیم ... به ما گفتند که دولت سعودی بلیط همه ی ایرانی ها را قبل از موعد مقرر  OK  کرده و ما باید سریعا از مکه خارج شویم ... بهت و بغض به یکباره هجوم آوردند ... مکه باشی و بیرونت کنند تا برای علی گریه نکنی ... ضجه نزنی ... .

وهابی که علی نمی شناسد ... مکه غرق در نور و ستاره شده بود ... شب نزول قرآن بود ... هلهله باید که از عرب جماعت وهابی برمی خاست ... وهابی که علی نمی شناسد ... تمنا کردیم ... التماس کردیم .... ضجه زدیم ... اما امان از جاهلیت وهابی ...مسجدالحرام رفتیم تا به کعبه برسیم علی علی می گفتیم ... وهابی که علی نمی شناسد ..."امشی ... امشی" عرب به پا خاست ... وهابی که علی نمی شناسد ... گریه میکردیم ... ضجه میزدیم و از علی معجزه ماندن می خواستیم ..."امشی ... رو .. رو"شرطه های وهابی دیوانه یمان میکرد ... وهابی که علی نمی شناسد ... ما اما می شناختیم ... بیرون مان کردند علی ... از خانه ی خدا ، محمد و تو بیرون مان کردند علی ... تنها در بغض گریه ها و ناله هایمان رهایمان کردند .. بیرون مان کردند علی ...بیرون مان کردند علی تا هلهله کنند و ایرانی با بغض و کین نگاهشان نکند ... بیرون مان کردند علی تا به جهلشان نخندیم ... بیرون مان کردند علی ... بیرون مان کردند ...تا از سر کین با نگاههایمان مجازاتشان نکنیم ... بیرون مان کردند تا بگویند اول امام شیعه را نمی شناسند .... بیرون مان کردند علی ...بیرون مان کردند ...

نوشته شده توسط حورا درساعت 1:43| | لينك ثابت